شاهزاده کوچولو

(هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند)


آیدا و نقاشیهاش...


 لینكدونی ..

ARCHIVE
          Image and video hosting by TinyPic

  سلام.من آیدا هستم 21سالمه.تو تهران زندگی میکنم متولد 27دی ماه. یه دختر کوچولو و احساساتی که همیشه توی دنیای کودکیم سیر میکنم.دانشجوی رشته ی هنرهای تجسمی(نقاشی) زیاد لوس نیستم!یکمی متکبرم.منظورم اینه که هرچی میگم باید همون بشه! ولی بعضی وقتا خوب اگه چیز عاقلانه تری باشه اونو میپذریم...آدم معقولیم...از آدمای سوسول متنفرم...از آدمایی که همینجوری میگن ما غمگینو دل شکسته و از این چرتو پرتا متنفرم...در کل دختر خیلی شادیم... عاشق رنگ صورتی و حیوونای خونگی مثل همسترهستم.خودمم 4تا همستر دارم. خوب همین دیگه!علاوه براون خیلی خوشحالم اومدی وبم دوست خوبم. لحظه لحظه هاتون صورتی ...


آیدا و نقاشیهاش


 

 لینكدونی ..

سرزمین یخی.....داداش سعیدم.

به نام او که تنهاست......فرشید.

آبی مثل دریا......دریا جون.

طومار شیخ شرزین......علی مسرور.

باغ آسمونی.....لیلا جونم.

درددلهای پاییزی.....غزل جون.

پرنسس کوچولو.....سارینا-عشق خاله آیدا

گاه نوشته های حامد.....حامد

نیمرنگ.....یوسف

ღشادی های منღ..مهرنوش جون.

الاهی-گاهی-نگاهی.....آقاهه ی مهربونه.

بوسه ی لب.....مجید.

راه بی پایان.....شاهین.

قایقی خواهم ساخت... ..صبا.

معدن ترفندهای توپ.....رضا.

دل تنگ.....تنها جونم.

خورشیدشب.....هستی.

دورها آواییست که مرا میخواند.....پشه!

* (`•.¸ღلحظه های بی کسیمღ¸.• ´)*..عسل جون.

صخره جاودانگی.....فانتازیو.

فقط نی نی ها بیان تو.....محمدمتین جونی.

توهمات و تصورات یک دگراندیش.....دگراندیش.

وبلاگ عاشقانه.....وحیدچگینی.

راه حق.....ماهان.

پرسه های عاشقانه.....علی میری.

ساحره.....یاسمین جونی.

دنیای من.....سحر جونی.

رویای خیس.....آیداوباران جون.

نورسحری.....الناز.

adobehacking.....داداشی فرزان.

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



شنبه 31 فروردین 1387:یه مسافرت کوچولو و دوباره دانشگاه.

 

سلام عزیزای من.

واقعا"شرمنده ی گل روی همتونم.اگه خدا بخواد همین روزا میام نظرات همتونو جواب میدم.دلم واسه خونه های مهربونتون کلی تنگ شده.

خوب باشه توضیح میدم که کجا بودم!!!...

میدونین چیه؟!ما عید فقط مهمون داری کردیم!همش مهمون اومدو ماهم شدیم میزبان دیگه!!!بعدش نشد که حتی یه مسافرت کوچولوام بریم!اما عوضش بعدش یه 10روزی رفتیم گردش.به مقصد شمال کشوربا گذراز محورهای تهران-کرج-چالوس-رامسر-انزلی-رشت-آستارا-اردبیل-سرعین...

اولش من دوست نداشتم برم!(به خاطر تکراری بودنش)ولی...(شما بگین آدم ته تغاری باشه...دخترم باشه...لوسم باشه...بچه ننه ام باشه!!...اونوقت میتونه بمونه خونه و نره!! د نمیتونه دیگه!)...

تازه منم نمیخواستم برم مگه بقیه میذاشتن؟!!مگه میتونستن دوری منو تحمل کنن؟!

دیگه دیدم گناه دارن!خوب دلشون واسم تنگ میشه دیگه!!

سیر تکاملی اخلاقم توی مسافرت:

              

فقط نمیدونم چرا توی بیشتر عکسا من اینشکلی افتادم:

واقعا"چرا؟؟آخه چرا؟یعنی چرا؟!

بعدشم مریض شدم!از یه طرف آسمم!از یه طرف انواع و اقسام

بیماری ها!!!ای بابا!!!تازه آرمایش خون دادم!!بعدش وقتی چشام به سرنگه افتاد دلم قنچ رفت بیهوش شدم!!هنوز جاش درد میکنه!کارم شده هروقت یادم میاد آزمایش خون دادم برم پیش مامانم و بابام بگم ایناهاش اینجارو آقاهه آمپول زده ها!!!(یعنی الان وقتش شده که جای آمپولرو بوسش کنین دیگه)...

تازه همسترای عزیزم رو هم با خودم برده بودم مسافرت..اینقده بهشون خوش گذشت که نگو...

تمام صبح که خواب بودن!وقتیم که بیدار میشدن یک عدد آیدا در خدمتشون بود با انواع میوه ها و سبزیجات تازه از قبیل(موز-اسفناج-سیب-هویچ-نارگیل-کشمش-پسته-عدس(البته از قبل پخته شده)وچندین بار با اجازتون جوجه کباب و ماهی هم میل فرمودند!!!!البته باید اضافه کنم با تمام اشتها!!!!!)تازه جایی که بودیم مثلا"توی ویلایی که تو آستارا بود یه باغچه داشت که دورش ازین حصارکا داشت...منم همهمی و پمپمی رو یه قسمتش میزاشتم که کلی ورجه وورجه کردن!امیدوارم مامان همهم حامله نشده باشه!وای خداااا رحم کنه....ناناهم که اونجا با یه قورباغه دوست شده بود!!!همش دنبال هم میکردن...

وای نمیدونین که توی بندرانزلی چه پیشیهای باحالی دیدم!!همش دنبال هاپو و پیشی ومرغ و  گاو بودم!

یه پیشی بود تپل مپل!داشت کنار یه نیمکت توی پارک چرت میزد!منم رفتم پیشش نشستم قلقلکش میدادم بلکه چشاشو باز کنه که دیدم یهو چندنفری همینجوری زووم کردن روی من و نگام میکنن!!!

خوب چیه مگه؟!تا به حال ندیدین یه دختر خانوم محترم یه پیشیو قلقلک بده؟!!!؟

تازشم پیشی های اونجا باهام دوست شدن!باهاشون دالی موشه بازی کردم .آخه واسشون چیزبرگر خریدم .

دیدین موقع بازی کردن بچه ها بهشون غذا میدن تا بهتر بخورن؟! خوب منم داشتم غذاشونو میدادم دالی موشه هم باهاشون بازی میکردم دیگه!!!نگاه کردن داره؟!

توی دشت سبلان هم که یه بچه شتر بود با مامانش که من یک دل نه صددل عاشقش شدم!اما نمیدونم چرا بیچاره ها اینقداز من وحشت داشتن!!من اینطوری داشتم میرفتم طرفش که نازش کنم که یهو یه ناله ی جگرخراش کردو فرار کرد!منم بیخیال به آسمون نگاه کردم که انگار اصلا"من با این شتره کاری نداشتم!!دریاچه ی شورابیل اردبیل هم که آخرای سفرمون بود...به هرحال کلی خوش گذشت.جاتون خالی.

واما...

سخن فراوان است اما جای آزمایشم درد میکنه!!نمیتونم دیگه تایپ کنم!بقیه باشه واسه بعدا"...

راستی ناراحت نشینا!امروز نمیتونم بابت این آپ خبرتون کنم!سرفرصت میام از خجالتتون در میام...

پی نوشت1: هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده... حتی اگر كسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده... عشق را تجربه كن حتی اگر توش شكست بخوری... اینو بدون كه اگر كسی وارد زندگیت شد و گذاشت ورفت علاوه بر اینكه یه خاطره به جا میزاره میتونه یه تجربه هم به جا بزاره..

پی نوشت2:ربط پی نوشت 1به پستم به خودم ربط داره!اصلا"مگه همه چی باید به هرچی  ربط داشته باشه!؟ د...

 

                           

 

آیدا +عمومی , +

ویرایش در [شنبه 31 فروردین 1387] || [05:04 ق.ظ]

[05:04 ق.ظ] || [+]

cumment []

 

 

 

دوشنبه 27 اسفند 1386:سال موش سال ۸۷ مبارک....

 

 

 شلام  شلام گلای من.

خوبین؟!

قبل همه چی عیدتون مبارک البته پیش پیش!!

دلم واستون هوارانتا تنگ شده بود!

دیدی بالاخره آپ کردم؟!دیدی؟دیدی؟!آخه وجدانا"کیو دیدی که اینقد مرتب و منظم آپ کنه؟!

آیدا هستم در نقش کاغذ لای منگنه!!!

واقعا"فکر میکنم دارم له میشم!!!

فشار درس با سرماخوردگی که همراه بشه اونوقته که زندگی شیرین شود! شدیدا"سرما خوردم.همچین عطسه میکنم که بقیه رعشه گرفتن!چندروز پیش سر کلاس مبانی استاد همچین ملتمسانه نگام میکرد که با نگاهش ازم میخواست کلاسو ترک کنم!اما منه منظبط عمرا"بخوام درس و دانشگاهو ول کنم برم ...نوچ!!!آخر کلاس بعد اینکه استاد خواست کاسه کوزشو جمع کنه بره عطسه بس شگرفی زد!!!!آخییییی ....خلاصه اینکه از بس حالم بده که شبا به زور نفسم بالا میاد!من واقعا"شرمنده ی این سیستم دفاعیه بدنم هستم!آخه چقد مقاومت....لطفا"به افتخارش یه کف مرتب بزنین!!!!!!!!!!

واقعا"یه بار شد من سالم بیام آپ کنم؟!همیشه یه چیم میشه دیگه!

 

 

همش اینروزا تو فکر بینوایان میوفتم!آخه از دیروز تا حالا احساس کوزت"بودن بهم دست داده!سخت مشغول اتاق تکونی هستم!کل دکور اتاقمو عوض کردم!با وسایلامو!البته به جز تختخواب و میز آرایشموها!خیلی اوشتل شده...داشتم میگفتم...افتادم به جون اتاقم.اینبار وضع اتاقم به شدت افتضاح بود!گناه داشتم!

هی وجدانم مثل این خانوم تناردیه دستور میداد:کوزت جمع کن.....کوزت اینجا هنوز کثیفه....

اه اه اه.فقط نمیدونم این وسط چرا یه ژان وال ژان پیدانمیشد به کوزت بیچاره کمک کنه!!!؟

آخه میدونی چیه؟!من اصلا"دوست ندارم کسی به غیراز خودم به اتاقم دست بزنه و دکور بچینه!!!باید حتما"حتما"خودم تمیز کنم!میگم خوبه این عید هستا وگرنه سالی یه بارم آدم دست به سرووضع خونش(اتاقش)

نمیزد!!!مامانم همیشه ازین موضوع شاکیه که آیدا چرا میخوای هر کاری بکنی میشینی رو تخت خواب آخه!!؟

نمیدونم چرا عادت دارم هر کاریییی!توجه کنین!!!هرکارییی که میخوام انجام بدم میپرم رو تختم انجام میدم!مثل

درس خوندن!طراحی کردن!سشوار زدن!!!چیپس خوردن!!(البته با ماست!) تلفنی صحبت کردن!!!!!!وخیلی کارای دیگه و بالاخره خوابیدن!!!...

 

 

دیشب داشتم از پنجره اتاقم به آسمون نگاه میکردم!خیلی رمانتیک تو حال خودم بودم!!انگاری خیلی به ستاره ها نزدیک بودم...دیدی این موقع های سال ابرا چقدر قشنگن؟!مخصوصا"تو روز!من این ابرهارو خیلی دوست میدارم...کاش دستم میرسید یه تیکشو میکندم لای آلبوم تمبرام قایم میکردما!حیف! هرچند از عید بدم یاد اما خوب چه میشه کرد!خوشمله اما...خوبیش اینه که میتونم مثل پارسال توی این 13-15روز دقیقا"بشم یه ماشین که فقط میخوره و میخوابه و تی وی میبینه و میره گردش!!!

 

اما یه مرحله ازین عیدو دوست دارم!اونجاش که میخواد سال تحویل بشه ها!!من و شیوا وبا بقیه دختر خاله ها و پسردایی هام و عمو جونم...یه دست یه هووووورا...یه پرش....یه جیغ و....بعدش مامانم چپ چپ نگام کنه و بگه آیدا خجالت بکش!!!!اینجاش خیلی خیلی هیجان انگیزه!

امیدوارم سال خوبی داشته باشین وامسال لحظه لحظه هاتون پرباشه از خاطره های صورتی و به یادموندنی...

اینم از پست امروز...اراجیف (عراجیف)یا حالا هرچی گفتن دیگه بسه!

پریروز صبح ساعت 9:

بوی پفکش بدجوری دهنمو آب میندازه!...یه نگاه به پاکت نیمه پر دختر 6-7ساله میندازم!و به غزاله میگم

کاشکی یکی بهمون پفک تعارف میکرد!!!

فرداشب توی سوپری سر کوچه دوتا پفک میخریم!!

تا میشینیم در پفکوکه باز میکنیم وبخوریم یه دختر بچه 6-7ساله زل میزنه به پاکت پفکو حسرت روی لباش وادارمون میکنه که کل پاکت پفکو بدیم بهش!

پفک بعدیرو باز میکنیم و میخوریم.همچین که تموم میشه بوی چیپس سرکه نمکی میزنه تو دماغمونو مستمون میکنه!

همون دختر بچه ی 6-7ساله حالا داره جلومون چیپس میبلعه و با لبهای پراز شرارت و چشمای پراز شیطنت نگامون میکنه!!!!!

 

 

پی نوشت 1:قول قول میدم بیام به همتون سربزنم.دیگه اینجوری نگام نکن باشه؟

پی نوشت2:میخواستم یه عکس از سفره هفت سین پارسالمون بزارم اینجا که حسش نبود!

پی نوشت 3:فعلا"قصد ازدواج ندارم(واسه اون آقایی که 50تا کامنت خصوصی میزاره اما اسمشو نمینویسه و فقط شماره موبایلشو گذاشته)به وقتش خبرتون میکنم حتما"!!!!!

خوب دیگه من رفتم به کارام برسم!راستی دفعه دیگه به این زودیا منتظر آپ نباشینا!!!فقط ایندفعرو زود آپ کردم!

خداحافظ دوست جونیام!تا فروردین ماه!

دوستتون دارم.

 

آیدا +عمومی , +

ویرایش در [دوشنبه 27 اسفند 1386] || [07:03 ق.ظ]

[07:03 ق.ظ] || [+]

cumment []

 

 

 

پنجشنبه 25 بهمن 1386:آیدا و نیم بوت قهوه ایش!

 

 

سلام دوستای نازنینم!خوبین؟!خداکنه که همتون شادو تپل مپل باشین!

امروز دیگه تصمیم گرفتم(تصمیم کبری!)که آپ کنم!اصلا"هم نمیدونستم چی چی باید بنویسم!اما یهو یاد همین 3-4روز پیش افتادم که:

 وقتی از سوز سرما دست هام رو توی جیب پالتوم میکنم ، گردنم رو 90 درجه به عقب میچرخونم تا پایین پاچه های شلوارمو نیگا کنم . پاچه ها از همون اول یه 5-6 سانتی به بالا تا خورده و روی کفشهام افتاده . زمین اونقدر از برفآب ها خیس شده که  دونه های درشت و نم دار برفای از آسمون اومده رو توی خودش حل میکنه و با هر قدم ، هر قدر هم  آروم و ساکت مشتی آب به هوا بلند میشه و بی صدا شیرجه ی کم عمقی میزنه توی همون سیلاب کوچولوی تجریش !!

از عرض خیابون که رد میشم باز دوباره یه نیم نگاهی به پاچه های شلوارم میندازم و لبخند محوی که با هر بار نگاه کردن میزنم این بار کمرنگ تر از همیشه روی لبهام میشینه . قدم هام رو تند تر میکنم تا زودتر به در پاساژ برسم .

انگار داری تو یه خیابون یه طرفه راه میری .. آدمایی که از روبرو میان خیلی بیشتر از کسایی هستن که همراه تو و در مسیر تو گام بر میدارن . ..

همه تا چونه توی یقه ی لباساشون فرو رفتن .. تک و توک آدمای محتاط رو میبینی که چتر بزرگ و اغلب تیره ای رو بالای سرشون گرفتن  ..

یاد فیلم پدر خوانده میفتم .. بارون ، پالتو های زمخت مردونه ، پیاده روهای خاکستری و خیس ، چترهای بزرگ و تیره .. یه دفعه یادت میاد که چند روز قبل بالاخره بعد از سالها تو هم یه چتر بزرگ سورمه ای خریده بودی اما طول میکشه تا عادت کنم که تو این روزای زمستونی چتر رو از چوب لباسی پشت در اتاق بردارم و ... یکی بهم تنه میزنه . منو از اعماق فکرای توی سرم پرت میکنه توی پیاده روی شولوغ تجریش !! ... ناخوداگاه بر میگردم و با مردمک چشم هام بالا و پایین رفتنای سریع مرد چارشونه و قدم های بلندش رو تا وقتی که لا به لای جمعیت گم بشه دنبال میکنم و بعد رو بر میگردونم و به راهم ادامه میدم .

پام توی یه چاله پر آب فرو میره و من ناخودآگاه پاچه ی شلوارمو نگاه میکنم .. جورابم خیس شده اما پاچه های تا زده به بالای شلوارم هنوز خشک و تمیز موندن !!

به در ورودی پاساژ که میرسم مسیرم رو کج میکنم و میرم تو .

 

جِد میکنم که این بار هر طور شده ، حالا هر چی که شد ، اما یه نیم بوت درست و حسابی بخرم .

سرما حالا تا مغز استخون انگشتای پام نفوذ کرده و یه جورایی بی حسشون کرده .

کف کفش های بدون عاجم رو روی تکه فرش دم پاساژ جلو وعقب میبرم .

ویترین مغازه ها همه جور بوت و چکمه و کتونی ای دارن .. اولی ، دومی ... دهمی .. هیچ کدوم به دلم نمیشینه

جلوی یکی از مغازه ها شولوغتر از بقیه ی جاهاست .. یکیشون چشممو میگیره ...

میرم تو ..

یه جفت بوت قهوه ای سوخته از لا به لای قفسه های کفش ها میکشه بیرون ..

جورابم خیس خالیه ، سعی میکنم پاهام رو از نگاه نافذ مرد فروشنده بدزدم .. پای خیس و یخزده ام رو توی کفش میکنم .. ازش میخوام لنگه ی دیگش رو هم بده .. انگشت های پاهام رو توی کفش مچاله میکنم .. یه نگاه به دور تا دور مغازه و کفش های جور واجورش میندازم یکدفعه چشمم به کیف هم رنگ بوت می افته!طرحشم خیلی به دلم میشینه!از فروشنده خواستم کیف رو هم برام بیاره!چقدرهم هر2تاشون به پالتویی که تازه خریدم میاد!!!من عاشق اینم که لباسام باهم ست باشن!!!...

پول رو میدم و از مغازه میام بیرون . چند قدم اون طرف تر روی یکی از صندلی های فلزی کنار پله ها جورابم و کتونیم رو با بوت های قهوه ای گرم عوض میکنم .

سرمای گزنده هنوز بیرون پاساژ جولان میده .. یه زن چاق با بسته های بزرگ کبریت تقریبا بی حوصله و بی هدف این طرف و اون طرف میره .. موهای جو گندمیش از گوشه و کنار ، توی صورتش ریخته شده .. دماغ گندش تمام پهنای صورت پیر و قهوه ای رنگش رو پر کرده . بی اختیار پاهاش رو نگاه می کنم . جوراب مشکی رنگ زنونش توی دمپایی مشکی اش ، از خیسی متالیک میزنه .

پایین دامنش تا زانو خیس شده .. بی اختیار پاچه های شلوارم رو که هنوز خشک و مرتب به بالا تا خورده رو نگاه میکنم .

  

دلم به حال پاهای زمخت و خیس زن چاق می سوزه اما حاضر نشدم دستام رو از جیب پالتو بیرون بیارم و یه بسته کبریت محض رضای خدا بخرم .. فقط زحمت کشیدم و بی تفاوت از کنار زن چاق گذشتم و اندکی دل آرامم براش سوخت !!!

این شد که من هنوزم تواین فکرم که چرا.....!!؟

پی نوشت1:الاهی که همیشه سرتون گرم وشلوغ باشه ولی بدون دغدغه های فکری.سرتون گرم باشه و دلتون شاد...

پی نوشت2:شما الان چه فکری درباره ی من میکنید آیا؟!

پی نوشت3:ولنتاینتونم مبارک....!

 

آیدا +عمومی , +

ویرایش در [پنجشنبه 25 بهمن 1386] || [06:02 ق.ظ]

[06:02 ق.ظ] || [+]

cumment []

 

 

 

پنجشنبه 27 دی 1386:تولدم مبارک...هولاااااااااااا!!!

 

 

تولد تولد تولدم مبارک...

سلام.

اومدم شماروهم تو جشن کوچولویی که اینجا میگیرم شرکت بدم!

خلاصه منم 1سال بزرگتر شدم! ازکیک تولد و جشن تولد امسال خبری نیست!

آخه امسال تولدم تو ماه محرم افتاد!!!

اما چه تولد بگیرم چه نگیرم کادوها باید سرجاش باشه!!!اوهوم!!!خودمم میدونم از الان کادویی هامو گرفتن!

ایقنده ذوق داره بسته های کادویی رو باز کنی.....همیشه بهترین هدیه هارو از مامان و بابام گرفتم!البته همین امروز آرش عزیزم با پستی که واسم توی وبلاگش گذاشت کلی شرمندم کرد!وبرام از 1000تا هدیه ی گرانبها هم ارزشش بیشتر بود. ازت تشکر میکنم دوست خوبم.وحید گلم از توام تشکر میکنم بابت همه لطفایی که بهم داشتی...به نظرم داشتن دوستای خوب و واقعی میتونه بهترین هدیه واسه روز تولد آدم باشه.

همینجا از همه ی دوستای دوستداشتنی و مهربونم که تولدمو بهم پیشاپیش تبریک گفتن هم تشکرمیکنم خوبیاتون هیچوقت یادم نمیره.

حالا بزارین خودمو هم یکم امشب تحویل بگیرم......

یه کادوی تولد از مامانم دارم که دقیقا"کلاس دوم دبستان بودم برام خریده بود!یه مداد تراش!ازوناها هستش که توش آب داره شیشه ایه بعد توش آدم برفی داره وقتی تکونش میدی برفاش تو آبش وول وول میخوره!!!اونو با جعبش هنوز دارم خیلی واسم عزیزه.مامانم پشت جعبش با خط خوشگلش این شعرو واسم نوشته بود که الان بیشتر درکش میکنم تا اون موقع!

سلام خدا...سلام خدا...          سلام ای از همه جدا...

که شکل هیشکی نیستی تو      تمام هست و نیستی تو

ولی یکی مثل توعه              انگاری از جنس توعه

از نفس مقدست...                 از آسمون بی خست...

از عالم فرشته ها                 ... اومد میون بچه ها...

فرشته ای کم اومده؟              به چشم تو غم اومده؟

اون پیش ما امانته..            . . .نترس خدا که راحته

اون تو همین دوروبراست      فرشته ی تو پیش ماست..

راستی یادم رفت که بگم:

این فرشته اسمش آیداس.

خدای بزرگ حالا که یکسال بزرگتر شدم آرزوهامم باهام بزرگ شدن.یک سال دیگه از عمرم گذشت مثل همه ی سالهایی که اومدن و رفتن و من هنوز مبهوت گذرشم!

امیدوارم همه ی شما دوستای خوب وبلاگی و غیر وبلاگیم هرثانیه از زندگیتون شیرین ترازثانیه قبل باشه.روز تولدم واسم یکی از بهترین روزهای زندگیمه آخه یاد کودکی هام میوفتم.ازینکه شمام توی شادی اینروزم شریکین خیلی خوشحالم دوستتون دارم از ته دل کوچولوم.

پی نوشت 1:از تک تک لحظه هاتون نهایت استفادرو ببرین.

پی نوشت2:بعدن میام میگم چه کادویی هایی گرفتم!هولاااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

 

 

 

آیدا +عمومی , +

ویرایش در [پنجشنبه 27 دی 1386] || [05:01 ق.ظ]

[05:01 ق.ظ] || [+]

cumment []

 

 

 

جمعه 30 آذر 1386:شروع دوباره روزهای خوب و قشنگ زندگیم!

 

سلام دوستای وبلاگی خوبم.

یه سلام گرم توی اینروزای سردتقدیم دلای مهربونتون.خوبین؟

آیدا جون بازم اومده پیشتون!توروخدا دیگه گله نکنین!میام به همتون سرمیزنم.دلم واسه تک تکتون تنگیده.

قبل هرچیز باید از دوستای خوب و باوفای خودم که تواین مدت منو وبلاگ کوچولومو تنها نزاشتن تشکرکنم.از آرش خوبم بابت همه خوبیاش و سورپرایز قشنگش _از نی نی جونیم(شمشیرزن نابینا)_محمدفرامرزی عزیزم_وحیدجون_ستاره گلم(نه دخترنه پسر)_علی میری عزیز_آقا حمید_زهره جونیم_داداشی فرزان خودم_بابایی سعیدم و همه دوستای لینکی و مهربونم که هیچوقت خوبیاشون یادم نمیره.قول میدم بیام پیشتون ولطفاتونو جبران کنم.

راستی 27دی ماه تولدمه...خیلی خوشحالم.فصل زمستونو اینقدر دوست دارم که نگوووو.خیلی قشنگه.

توی این 1ماه که نبودم خیلی اتفاقا توزندگیم افتاد!خیلی متحول شدم!یه خبر خوشم توراهه که بعدا"میگم!نمیگم حالا تادلتون آب بشه!!!...ولی خودمونیما!دلم واستون یه ذره شده بودا...اینجا تنها جاییه که من میتونم حرفامو راحت بگم و بنویسم!واسه همین دلم نمیاد نیامو وبلاگ نویسیرو تعطیل کنم!ازطرفیم وبلاگمو خیلی دوست دارم و واسه خاطر موارد بی ارزشی که اینقد واسم بی اهمیتن ومن حاظر به توضیحشون نیستم بخوام وبلاگ عزیزمو تنهاول کنم!

اینروزا گاهی خوبم...به یه بهونه ی کوچولو میخندم...مهربون میشم...پرمیشم اززندگی...ذوق میکنم...ولی ممکنه 1ساعت بعدش به یه بهونه کوچولوتر بغض کنم واگه تنهاهم باشم یکمم اشک...ساکت و بیحوصله بشم!

نمیدونم چه مرگمه!شما میدونین؟گاهی از خودم بدم میاد که ازسروروی وبلاگم داره غم میباره!همیشه ازوبلاگای تاریک و ساکت و پرغم و غصه و وبلاگای عاشقونه بیخودی بدم میومد!!!حالا فکرمیکنم وبلاگ منم داره کم کم از حالت نوستالژیک خودش درمیاد!!!نه؟

بعضی وقتها که تودلم غصه ها انباشته میشه یا میخوام به خودم اعتماد به نفس بیشتری بدم میرم خرید!به قول معروف به خودم کلی حال میدم!سرتاپای همه چیمو نو گرفتم...تواین ماه 6تا عروسک خریدم!اما الان هی میرم خرید!هی بدتر میشم!

نوشتن حرفایی که تودل آدم گوله میشه اصلا"راحت نیست.

!!!.........................................................................

خدایا تنهام نزاشتی که؟!دستای سردمو بگیر...اینم به جای همه ی حرفایی که نمیتونم بگم!

مامان جونم و بابا جونم 10دی ماه میرن کربلا!همیشه عاشق این ماه سالم...نیست تولدمه!میتونم کلی خودمو لوس کنم و نانای نانای راه بندازم!آخ جون...به نظرتون حالا که دارم به روز تولدم نزدیکتر میشم دیگه دختر خانوم و بزرگی شدم؟!هوووم؟!

راستی من یه تخته وایت برد دارم که اینو چندوقتیه که روش نوشتم و هرروزصبح که چشام بهش میوفته واسم تازگی داره گفتم شاید واسه شمام جالب باشه مینویسم واستون:

امروز، روز تو است.

امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند ، ناراحت نشو ،
حتما دارند با تو قایم باشک بازی می کنند، پس با آنها بازی کن.
اگر قبل از خواب آرزو کردی فردا باران ببارد، ولی نبارید،مطمئن باش الهه باران می خواهد
تو شکوه باران را باور کنی،پس باورش کن.
امروز امروز است.
امروز هر چه قدر بخندی و هر چه قدر عاشق باشی ، به ذخایر نفتی جهان آسیبی نمی رسد
پس بخندو عاشق باش!
امروز هرچه قدر دلها را شاد کنی ، به قیمت بلیط اتوبوس اضافه نمی شود،پس شادی بخش باش
امروز هر چه قدر نفس بکشی ، جهان با مشکل کمبود اکسیژن روبه رو نمی شود ، پس از
اعماق وجودت نفس بکش
امروز امروز است.
امروز هر چه قدر آرزو کنی ، چشمه آرزوهایت خشک نمی شود، پس آرزو کن
امروز هر چه قدر خدا را صدا کنی ، خسته نمی شوی ، پس صدایش کن
او منتظر توست...
او منتظر آرزوهایت ، خنده هایت ، گریه هایت ، آفرین گفتن هایت ، دل شاد کردن هایت، نفس
کشیدن هایت ، ستاره شمردن هایت، عاشق بودن هایت است.
امروز امروز است، امروز جاودانه است و امروز زیباترین روز دنیاست
امروز روز تو دوست خوب من است
شاد و پاینده باشی...

پی نوشت1:همه ی همسترام شادو تپل مپلن.نی نی همسترمم خوب خوب شده(قربونت بشم)

پی نوشت2:شب یلداهم درکنار خانوادتون بهتون خوش بگذره! پرخوری نکنینا!

دخترپسرای خوبی باشین!(مثل من)!!!

 

 

 

آیدا +عمومی , +

ویرایش در [جمعه 30 آذر 1386] || [01:12 ق.ظ]

[12:12 ب.ظ] || [+]

cumment []