سلام دوستای نازنینم!خوبین؟!خداکنه که همتون شادو تپل مپل باشین!
امروز دیگه تصمیم گرفتم(تصمیم کبری!)که آپ کنم!اصلا"هم نمیدونستم چی چی باید بنویسم!اما یهو یاد همین 3-4روز پیش افتادم که:
وقتی از سوز سرما دست هام رو توی جیب پالتوم میکنم ، گردنم رو 90 درجه به عقب میچرخونم تا پایین پاچه های شلوارمو نیگا کنم . پاچه ها از همون اول یه 5-6 سانتی به بالا تا خورده و روی کفشهام افتاده . زمین اونقدر از برفآب ها خیس شده که دونه های درشت و نم دار برفای از آسمون اومده رو توی خودش حل میکنه و با هر قدم ، هر قدر هم آروم و ساکت مشتی آب به هوا بلند میشه و بی صدا شیرجه ی کم عمقی میزنه توی همون سیلاب کوچولوی تجریش !!
از عرض خیابون که رد میشم باز دوباره یه نیم نگاهی به پاچه های شلوارم میندازم و لبخند محوی که با هر بار نگاه کردن میزنم این بار کمرنگ تر از همیشه روی لبهام میشینه . قدم هام رو تند تر میکنم تا زودتر به در پاساژ برسم .
انگار داری تو یه خیابون یه طرفه راه میری .. آدمایی که از روبرو میان خیلی بیشتر از کسایی هستن که همراه تو و در مسیر تو گام بر میدارن . ..
همه تا چونه توی یقه ی لباساشون فرو رفتن .. تک و توک آدمای محتاط رو میبینی که چتر بزرگ و اغلب تیره ای رو بالای سرشون گرفتن ..
یاد فیلم پدر خوانده میفتم .. بارون ، پالتو های زمخت مردونه ، پیاده روهای خاکستری و خیس ، چترهای بزرگ و تیره .. یه دفعه یادت میاد که چند روز قبل بالاخره بعد از سالها تو هم یه چتر بزرگ سورمه ای خریده بودی اما طول میکشه تا عادت کنم که تو این روزای زمستونی چتر رو از چوب لباسی پشت در اتاق بردارم و ... یکی بهم تنه میزنه . منو از اعماق فکرای توی سرم پرت میکنه توی پیاده روی شولوغ تجریش !! ... ناخوداگاه بر میگردم و با مردمک چشم هام بالا و پایین رفتنای سریع مرد چارشونه و قدم های بلندش رو تا وقتی که لا به لای جمعیت گم بشه دنبال میکنم و بعد رو بر میگردونم و به راهم ادامه میدم .
پام توی یه چاله پر آب فرو میره و من ناخودآگاه پاچه ی شلوارمو نگاه میکنم .. جورابم خیس شده اما پاچه های تا زده به بالای شلوارم هنوز خشک و تمیز موندن !!
به در ورودی پاساژ که میرسم مسیرم رو کج میکنم و میرم تو .

جِد میکنم که این بار هر طور شده ، حالا هر چی که شد ، اما یه نیم بوت درست و حسابی بخرم .
سرما حالا تا مغز استخون انگشتای پام نفوذ کرده و یه جورایی بی حسشون کرده .
کف کفش های بدون عاجم رو روی تکه فرش دم پاساژ جلو وعقب میبرم .
ویترین مغازه ها همه جور بوت و چکمه و کتونی ای دارن .. اولی ، دومی ... دهمی .. هیچ کدوم به دلم نمیشینه
جلوی یکی از مغازه ها شولوغتر از بقیه ی جاهاست .. یکیشون چشممو میگیره ...
میرم تو ..
یه جفت بوت قهوه ای سوخته از لا به لای قفسه های کفش ها میکشه بیرون ..
جورابم خیس خالیه ، سعی میکنم پاهام رو از نگاه نافذ مرد فروشنده بدزدم .. پای خیس و یخزده ام رو توی کفش میکنم .. ازش میخوام لنگه ی دیگش رو هم بده .. انگشت های پاهام رو توی کفش مچاله میکنم .. یه نگاه به دور تا دور مغازه و کفش های جور واجورش میندازم یکدفعه چشمم به کیف هم رنگ بوت می افته!طرحشم خیلی به دلم میشینه!از فروشنده خواستم کیف رو هم برام بیاره!چقدرهم هر2تاشون به پالتویی که تازه خریدم میاد!!!من عاشق اینم که لباسام باهم ست باشن!!!...
پول رو میدم و از مغازه میام بیرون . چند قدم اون طرف تر روی یکی از صندلی های فلزی کنار پله ها جورابم و کتونیم رو با بوت های قهوه ای گرم عوض میکنم .
سرمای گزنده هنوز بیرون پاساژ جولان میده .. یه زن چاق با بسته های بزرگ کبریت تقریبا بی حوصله و بی هدف این طرف و اون طرف میره .. موهای جو گندمیش از گوشه و کنار ، توی صورتش ریخته شده .. دماغ گندش تمام پهنای صورت پیر و قهوه ای رنگش رو پر کرده . بی اختیار پاهاش رو نگاه می کنم . جوراب مشکی رنگ زنونش توی دمپایی مشکی اش ، از خیسی متالیک میزنه .
پایین دامنش تا زانو خیس شده .. بی اختیار پاچه های شلوارم رو که هنوز خشک و مرتب به بالا تا خورده رو نگاه میکنم .

دلم به حال پاهای زمخت و خیس زن چاق می سوزه اما حاضر نشدم دستام رو از جیب پالتو بیرون بیارم و یه بسته کبریت محض رضای خدا بخرم .. فقط زحمت کشیدم و بی تفاوت از کنار زن چاق گذشتم و اندکی دل آرامم براش سوخت !!!
این شد که من هنوزم تواین فکرم که چرا.....!!؟
پی نوشت1:الاهی که همیشه سرتون گرم وشلوغ باشه ولی بدون دغدغه های فکری.سرتون گرم باشه و دلتون شاد...
پی نوشت2:شما الان چه فکری درباره ی من میکنید آیا؟!
پی نوشت3:ولنتاینتونم مبارک....!



